سرو كاشمر
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۳ 

سرو كاشمر و سرو فارمد (فريومد) دو سروی بودند كه ايرانيان عقيده داشتند زرتشت پيامپر، با دست خود كاشته بود . در زمان متوكل خليفه ی عباسی كه بيش از ۱۵۰۰ سال از عمر آن سروها می گذشت و شهرتشان جهانگير شده بود و نشانه ی عظمت ايران باستان شمرده می شدند و ايرانيان آن ها را بسيار گرامی و پاس می داشتند  موجب كينه و عقده ی عرب ها واقع شد ، طوری كه متوكل به طاهر بن عبدالله بن طاهر حاكم خراسان دستور قطع آن ها را داد ، به اين بهانه كه در عمارت كاخ جعفريه در سامره ی بغداد به كار رود . ايرانيان پاك نهاد و به خصوص پيروان آيين زرتشت با تلاش زياد پيشنهاد زر و دينار و طلای بسيار در عوض آن سرو دادند كه مورد قبول واقع نشد . می گويند در موقع قطع سرو كاشمر چنان پرنده از شاخه های آن به پرواز در آمد كه آسمان تاريك شد و از جنبش زمين قنات ها ريزش كرد . غمی بزرگ بر دل ايرانيان افتاد . بيگانگان آن را قطعه قطعه و بار هزاران شتر كردند و به بغداد فرستادند . شهرهايی كه سر راه قرار گرفته بودند وقتی كاروان شتر ها با بار سرو كاشمر می گذشت ، چنان شيونی راه می انداختند كه روزگار به خود نديده بود . اما قطعه های سرو هنوز در يك منزلی بغداد بود كه متوكل خليفه ی جبار عباسی به دست غلامان خود قطعه قطعه شد ، با اين حال كه ايرانيان پس از آن كمی آرام گرفتند ولی تا دنيا دنياست غم آن سرو از دلشان نمی رود .

نشان از قد سرو كاشمر نيست

ز سرو فارمد ديگر اثر نيست

مگر متوكل آمد خيمه افروز

سواران را دگر آن كر و فر نيست

سواران را كه هيچ ای وای بر ما

در اين شهر از غلامان هم خبر نيست

دم ديو سيه صد باغ را سوخت

درخت زندگی را برگ و بر نيست

بجز باران غم زين ابر نايد

در اين صحرا به غير از چشم تر نيست

نشسته بر سر هر بام بومی

دگر آوايی از مرغ سحر نيست

بپای دار شد گرد نفرازی

بجر در سوگ دستی در كمر نيست

نمی بينيم بر جز تلخ كامی

دگر راهی به باغ نيشكر نيست

نباشد چشم بر اين شام يلدا

سترون گشته اميد ثمر نيست

ز ايرانشهر بايد جست درمان

اميد از خاور و از باختر نيست

به پشت چينه رو به دركمين است

نشان از بيشه زار و شير نر نيست

ز هر سو برق شمشير است اينجا

سر بی سرپناهان را سپر نيست

كجا خواهی ز شب غير از سياهی

ز نسل آفتاب اينجا خبر نيست

زمان آبستن غوغاست لكن

زمين از سرفرازان بارور نيست

سواران وزنه را دادند مقدار

به جولا نبازی اسب كهر نيست

مگر پيوندمان خونبار بستند

كه در اين ملك جز خون جگر نيست

سراسر نيست باد از باغ هستی

هر آن كس عشق ايرانش به سر نيست

به حق سوگند اين چركين دلان را

بجز درمانشان با نيشتر نيست

به آيين گفت آن فرزانه شاعر

كه شيرين تر ز گفتارش شكر نيست

«قد دلجويت اندر گلشن حسن

يكی سروی است كه اندر كاشمر نيست »

ازآن شد كاشمر با سرو نازش

چنان مشهور كان را حد و مر نيست

همان سرو بلند سايه گستر

كه حالا ديگرش آن بال و پر نيست

همان سروی كه از جور تبر ها

دگر آن تاج زرينش به سر نيست

همان سروی كه طاهر آل طاهر

كه جز بيگانه خويی مشتهر نيست

ز پای افكندش و بار شتر كرد

به بغدادش فرستاد و دگر نيست

بگفتندش ز نيك آيين تباران

دريغ از درهم و دينار و زر نيست

درخت باغ زرتشت است اينجا

ز نامش در جهان بالنده تر نيست

ز پا مفكن نشان سر فرازی

كه غير خون خود كردن هدر نيست

ولی شغادوار آن نا برادر

كه در خونش نشانی از پدر نيست

ز پای افكندش ايران در غم فتاد

غمی افتاد كان غم مختصر نيست

بهاری از تبار راستان رفت

ز بد كيشان بجز جور تبر نيست

ز بيدادش زمين بشكافد از شرم

اميدی بيش از اين بی هنر نيست

از اين ناسازی بانگ انيران

دگرگوشی نمی باشد كه كر نيست

اگر چون قهرمان از جای خيزی

به كامت آشنا غير ظفر نيست


کلمات کلیدی: